الفيض الكاشاني
380
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
همان گونه كه بودى به سوى ما بازگردى تو را مىپذيريم . « 111 » ابن عمر گفته است : يحيى بن زكريّا هشت ساله بود كه وارد بيت المقدّس شد . عابدان آن جا را ديد كه پيراهن موى و پشم بر تن دارند ، و مجتهدان آنها را ديد كه زنجير به گردن كردهاند و خود را به اطراف بيت المقدّس بستهاند . او ترسيد و نزد پدر و مادرش بازگشت . پس از آن از كنار كودكانى گذشت كه بازى مىكردند ، به او گفتند : اى يحيى ! بيا با هم بازى كنيم . پاسخ داد : من براى بازى آفريده نشدهام . سپس نزد پدر و مادرش آمد و از آنها خواست كه پيراهن موى بر او بپوشانند ، آنها درخواست او را انجام دادند . پس از آن به بيت المقدّس بازگشت . روزها در آن جا خدمت مىكرد و شبها را در آن جا به صبح مىآورد تا آنگاه كه پانزده ساله شد . در اين هنگام بيرون آمد و ملازم كوهها و غارها شد . مادر و پدرش به جستجوى او پرداختند و او را در كنار درياچهء اردن يافتند در حالى كه پايش را در آب فرو برده و نزديك بود از تشنگى هلاك شود و مىگفت : به عزّت و جلالت سوگند كه آب نمىآشامم تا آنگاه كه بدانم در نزد تو چه منزلتى دارم . پدر و مادرش از او خواستند كه با قرص نان جوينى كه همراه آنها بود افطار كند و از آن آب بنوشد . به گفتهء آنها عمل كرد و سوگند خود را كفّاره داد . آنها رفتار نيك او را ستودند و وى را به بيت المقدّس بازگردانيدند . او هنگامى كه براى نماز برمىخاست گريه مىكرد تا آن حدّ كه درختان و ريگهاى بيابان با او مىگريستند و زكريّا به سبب گريهء او مىگريست به قدرى كه بيهوش مىشد . يحيى پيوسته گريه مىكرد تا آن اندازه كه اشك گوشت رخسارش را پاره كرد و دندانهايش نمايان شد . مادرش به او گفت : اى پسر من ! اگر به من اجازه دهى چيزى برايت فراهم كنم كه دندانهايت را از نظر بينندگان بپوشاند . وى اجازه داد ، و مادرش دو پاره نمد بر رخسار او چسبانيد . يحيى چون براى نماز بر مىخاست گريه مىكرد و هنگامى كه دو پاره نمد به اشك چشمان او آغشته مىشد مادرش مىآمد و نمدها را مىفشرد و چون ديد كه اشك چشمانش بر روى بازوهاى مادرش سرازير مىشود به او گفت : بارالها ! اين اشك چشمان من و اين مادر من است و من بندهء توأم و تو مهربانترين مهربانانى . زكريّا به او گفت : اى پسر من ! من از پروردگارم خواستم تو را به من عطا كند تا چشمانم به تو روشن شود ، يحيى پاسخ داد : اى پدر ! جبرئيل به من خبر داده كه ميان بهشت و دوزخ بيابانى است كه آن را جز گريه كنندگان
--> ( 111 ) اين داستان و داستان پيش و پس از آن از اسرائيليّات است كه در كتابهاى صوفيان يافت مىشود .